تبليغاتX
تمام نا تمام من ...
ازاد
گرد و غبار نشسته روی میز ...

بوی کاهگل نم کشیده

دیوار مدرسه

کلاس اول ...

یک چمدان

دو کیف

یک بچه

زن

ایستگاه قطار ...

کاسه ی لب پریده ی آش نذری ...

ته سیگار

آب

تلفن نیمه قطع شده ...

صدای پچ پچ کوچه

عطر خنک

دختر همسایه ...

تل ی از جزوه

کتاب

سر رسید خط خطی

اواخر خرداد ...

ابتدای صف

نیمی خرید مانده

چند برگ بن کالا

یک مرد

یک زن

یک بچه... !

 

... من خودکارم را کجا جا گذاشته ام ؟!

+ نوشته شده در  Tue 2 Jun 2009ساعت 3:37 PM  توسط ام.ام.دی صفار  | 

سکوت می کنم هنوز

گرچه دیر ست

شاید تو بیداری

...

+ نوشته شده در  Fri 24 Apr 2009ساعت 7:50 PM  توسط ام.ام.دی صفار  | 

 

امروز از کنارم گذشتی

در ازدحام آن همه چشم های شلوغ

وقتی که خیابان همهمه بود و انگار کسی نبود

وقتی که خیس خورشید بودم و شاید غروب بود

همیشه میان این همه بودن تنها که غرق می شوم

زمان چون همیشه است

چون همیشه پست و همه چون هم

تنها تو نیستی

تویی که در نبود من مهربانتری

 

امروز چون همیشه بود

مثل تمام روزهایی که غرق و گمم

نه از جنس ساعتی - دقیقه ای که محو خودم

امروز نه رنگی به جنس ساعت صفر بود

نه طرحی به رنگ سایه سبز

امروز مثل همیشه بود

چون همیشه که صبح من لنگ ظهر بود و ظهرمن وقت شب

امروز مثل من بود

مثل تمام سالهایی که نه به ساعتش گله ای است و نه به ثانیه اش گلایه ای

امروز خود "من" بود

چون تمام روزهایی که در کنار تو جاریم و تو از عبور من بی خبری

و امروز ....

 

امروز نه یک ثانیه بیشتر روز بود و نه یک دقیقه بیشتر شب

امروز مثل گذشته بود

امروز را نوشتم فقط

چرا که برای خاطره بهانه کم است.

 

... یک لحظه به آخر حرف های من نخند ... !!!

نه .

+ نوشته شده در  Sun 14 Sep 2008ساعت 1:46 PM  توسط ام.ام.دی صفار  | 

 

دوباره از گفتنم عاصیم

همچون تویی که از شنیدنم

وقتیکه شب هنوز شب نبود و فکر خسته ام هنوز سکوت

می گذرم

با غل و زنجیر که به دست و پا سنگین است هنوز

دوباره اجبار بودنم...

من از نسل سکوت و سقوطم

اگر از جنس من نیستی

نباش!

بودنم در تبار غم ریشه کرده

من بازنده ی تبانی خدای خودم

شیطان میان ما بازیچه است...

 

 

+ نوشته شده در  Tue 1 Apr 2008ساعت 1:24 PM  توسط ام.ام.دی صفار  | 

پلک ها سنگین می شود

دست هایم بر سر

دوباره

آشوب چشم های نیمه باز

آهسته

و انتظار

اینبار سقف عاطفه

حادثه, آوار ,حس آوارگی

فاصله یک دست یا یک خیابان دراز

چه فرق می کند

اعتماد

به تو , به نفس

تنها به اندازه ی یک صبح ناکوک

تا نیمه شب دعای خواب

فاصله یک روز یا یک عمر

چه فرق می کند

کودکی یا بلوغ ...

+ نوشته شده در  Tue 1 Jan 2008ساعت 6:0 PM  توسط ام.ام.دی صفار  | 

 

اینجا هوا سرد است

وقتی بند بند مرا در هم میشکند

سرما

و دست های یخ زده ام را گرمایی نیست...

+ نوشته شده در  Sat 17 Nov 2007ساعت 6:30 PM  توسط ام.ام.دی صفار  | 

 

در تو گم شدم

و این مکثی که میان ماست

از نداشته هایم به من نزدیکتر است ....

 

 

                                                                                          ادامه دارد

+ نوشته شده در  Tue 7 Aug 2007ساعت 5:38 PM  توسط ام.ام.دی صفار  | 

 





Powered by WebGozar